قبل نوشت: شرمنده به دلایلی از تائید بعضی از کامنتها معذورم...![]()
اما این پست برای شخصیه که این روزها انصافأ در حقّم دوستی می کنه...![]()
...
حدیثِ دلدادگیِ من به " او "ی با " تو "؛
درست شبیه فاجعه ی دل بستنِ پنجرۀ اسیر به "خورشید" به خاطرِ "آسمان" است...
نه؛سرزنشم نکن...
بگذار برای یکبار هم که شده
طعم دوست داشتن را بدونِ مصلحت و اجبار بچشم...
...
می گویند عاشقی دیوانگیست...
اما،
من نه دیوانه ام نه عاشق...
فقط این روزها زنجیری در پای دلم است
که به چشمهایم فرصت می دهد تا تنها برای یکبار بگوید:
دستهایت را دوست دارم....

....
**تقدیم به قلب مهربان دوستی که عمیقترین مفهوم واژۀ "التزام" است...**![]()
....
خط خطی های همسفر در یکشنبه 17 آبان1388 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت
یکی دوسالِ پیش وقتی هنوز هیچکدوم از خانم های همسایه و دوستان مادرم بیوه نشده بودند از توی اون یکی اتاق صدایِ غرغرها و گلایه هاشون رو در موردِ شوهراشون میشنیدم...:
- وای وای ...شوهرم شد آخه نون و آب؟؟هرچی از صبح تا شب جون بکنی حالیشون نیست...نه مهر و وفا دارن نه درک و فهم...باور کن جاشون وسطِ جهنمه...![]()
- ماها دور از جون دیوونه بودیم که یه عمر خودمونو پای این مردها سوزوندیم...مردهای الآن مرد هستن نه مردهای قدیم که یه دستشون کمربند بود یه دستشون نونِ خشک...
- شوهرهای ما که فقط به دردِ مردن میخورن...خوش به حالِ اونایی که بیوه ان... هرجا میخوان میرن،هرکاری میخوان می کنن،هرجور میلشون باشه می پوشن و می گردن ...![]()
- مردهای امروزی بابِ میلِ زناشونن...بگن بمیر میمیرن..زنهای این دوره زمونه زندگی می کنن نه ما بیچاره های بینوا...
- مردهای امروزی چنان به زناشون میگن "جااااااااان"...که هفتاد تا جان از اونورش درمیاد، ما چی؟؟جونمون رو هم که بدیم بازم محبت ندارن...
- و...![]()
....
اما الآن یه چند سالیه که دور از جونِ شما انگاری عزرائیل اومده بساطش رو توی خیابونِ ما برای آقایون پهن کرده...
سالی دو سه تا از خانمهای همسایه بیوه میشن و...
چند روزِ پیش که توی اتاقِ اینوری!!!داشتم با کامپیوترم سروکله میزدم و مامان و دوستاش توی اتاقِ اونوری (پذیرایی) داشتن با هم چای و میوه میخوردن چیزهای جالبی شنیدم از همون خانمهایِ چند سالِ پیش که الآن متأسفانه همشون بیوه شدن...:
- وای نمی دونی، چند شبِ پیش خوابِ احمد آقای خدابیامرز رو دیدم...چقدر نورانی بود..چقدر سرِ حال بود...اومد بهم گفتم: زری جان!!! من از اینجا مراقبتم...دلنگرانتم که بچه ها بهت کم محبت می کنن...اینجا فقط تنها مشکلم اینه که دلم برای تو تنگ میشه!!!!!![]()
- آره...راست میگی...منم چند شب پیش خوابِ آقا جواد رو دیدم...بهم می گفت: کبری!نمی دونی چقدر اینجا عذاب وجدان دارم که تو رو اذیت می کردم...خوش به حالِ اونروزهایی که با هم بودیم...![]()
- منم همین دیشب خوابِ حاج آقامون رو دیدم...انگاری توی بهشت بود...بهم خندید و گفت: اینجا هرچی حوری و پری بهم تعارف کردن قبول نکردم...گفتم منتظرِ حاج خانوم می مونم....!!!!!!!!![]()
- و...
یادِ چند سالِ پیش می افتم که همین متوفیانِ محترم چقدر توی ذهنم شبیهِ لولو بودن،چقدر خون آشام به نظر میرسیدن!!!![]()
من که نمی دونم چرا ما ایرانیها انقدر مرده پرستیم کسی از شماها میدونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
خط خطی های همسفر در دوشنبه 11 آبان1388 ساعت 13:22 موضوع | لینک ثابت
از حدود 1 ماه پیش تدابیر امنیتی و توصیه های ایمنی جهت حضور در مراسم ازدواج برادرم شروع شد، اعم از اینکه لباس های باز و لختی نپوشم؛ آرایشگاه همیشگی نرم؛آرایشم تابلو نباشه؛ عکس انداختن با عروس و داماد ممنوع(در صورت برخورداری ازپوشش مناسب و اسلامی می تونم عکس بگیرم) - البته حداکثر 1دونه!!! - ؛جلوی دوربین فیلمبرداری نرم و ... و در یک جمله اینکه : یه چیزهایی پیشم امانت!!
(بالاخره باید خودمو و تعهدمو ثابت می کردم دیگه!!)
نتیجش این بود که 2بار لباس خریدم و بخشیدم به دیگران!!چون یا یقه ی باز داشت یا کلأ یقه نداشت!!
و در نهایت 2ساعت مونده به شروع جشن لباسمو بدونِ اینکه بره اتوشویی از خیاطی تحویل گرفتم و دویدم سمتِ آرایشگاه...
ناسلامتی خواهرِ داماد بودم...
بیچاره آرایشگر بعد از هر مرحله با جیغِ بنفشم روبرو می شد که : واااااای خیلی تابلو شدم... خیلی غلیظ شد...خیلی رنگی شدم...
هِی میگفت: میره توی پوستت...تا شب چیزی ازش نمیمونه...
و من هِی دستمال بر میداشتم و کمرنگش می کردم...
نتیجه ی این هم این شد که تا رسیدن به سالن فقط گلِ سرهام مونده بود!!!
............
بماند که وسط مراسم چقدر دنبالِ روسری گشتم و چقدر جلوی داماد(برادرم) روو گرفتم و چقدر خواهرهای عروس جورِ منم کشیدن!!!
اما توی این هول و ولا که مدام از جلوی دوربین مثلِ سایه فرار میکردم یکدفعه فیلمبردار جلومو گرفت و گفت: خواهرِ داماد بیا اینجا ببینم...
مثلِ مجرما رفتم و سربزیر گفتم: جانم؟؟؟![]()
گفت : عزیزم بیا اینجا یه کم برقص و بعد دستِ عروس و داماد رو بگیر بیار وسط برقصن!!!!
بیچاره انگار حرفِ نامربوط زده باشه سرش جیغ کشیدمو گفتم: من؟؟؟؟؟؟؟ لابد فیلم هم میگیرید؟؟؟![]()
سعی کرد متوجه عصبانیتش نشم،گفت: نه فقط نگات میکنم و لذت میبرم!!!!!!!!!!!!!!!
اینبار هم خواهرِ عروس خانم قبل از اینکه کار به جاهای باریک بکشه به دادمون رسید و جورِ منو کشید و این وظیفه ی خطیر رو به عهده گرفت!
...................
خلاصه اینکه تدابیرِ امنیتی کارِ خودشو کرد و من سربلند از این آزمون بیرون اومدم و تمامِ جوانب رو رعایت کرده و آخرِ شب با رضایت سر بر بالین نهاده و آرمیدم!![]()
![]()
....................
اما حالا بعد از 2 روز از مراسم، عروس خانم اومده و میگه: عمه خانمم که از شهرستان اومده از نجابتِ تو خوشش اومده و میخواد برای پسر آخریش بیاد خواستگاری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
هنوز توی شوکم!![]()
اینم آخر عاقبت متعهد بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
خط خطی های همسفر در سه شنبه 5 آبان1388 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت
بهش گفته بودم اگه بره پشیمون میشه...
گفته بودم بر میگرده یه روز و دوباره سراغمو از تمام دوستهای مشترکمون میگیره...
اما سکوت کرد ؛ لبخند زد و گفت: اول تو برو...
اول رفتم تا توی خیالِ خامش فکر کنه من تنهاش گذاشتم و بازی رو باختم...
اول رفتم تا بفهمه وقتی دچار شدم -"دچار یعنی عاشق" - میدونستم که " همیشه عاشق تنهاست...و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست..."
حالا بعد از ۳سال اومده روبروم ایستاده و میگه: تمام دنیا رو گشتم اما تو...اما مثلِ تو نشد هیچکس برای دلم...مثلِ تو کسی آرومم نکرد...کسی منو از مرزِ مرگ و جنون دور نکرد...
حالا بعد از ۳ سال اومده و میخواد منو ببره به شهر آرزوهاش...- میگه : میبرمت به شهرِ آرزوهامون؛ میگم: شهرآرزوهای من از تو خیلی دور شده....من تنها موندن رو دوست دارم...-
بعد از ۳ سال اومده که بگه نگاهِ من از خاطرش پاک نمیشه...که لبخندهای هیچکس توی دنیا رنگِ خنده های منو نداره...که هیچکس لپاش مثلِ من چاله نمیشه موقعِ خندیدن...!!
سکوت می کنم....لبخند میزنم ...و ازش دور میشم...
میگه: نمیمونی با من...؟؟؟؟؟
- حالا با خودش میگه : یه روز پشیمون میشه و برمیگرده...خوب میشناسمش...-
سکوت می کنم...لبخند میزنم...و ازش فاصله میگیرم...
با خودم تکرار می کنم :
دلا خو کن به تنهایی /// که از تن ها بلا خیزد...
خط خطی های همسفر در جمعه 24 مهر1388 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت
میگن این روزها هوا مسموم و آلودست...
.
.
.
شاید به همین خاطر این روزها همه توی هوای دو نفره ماسک به چهره دارن...!!
خط خطی های همسفر در دوشنبه 6 مهر1388 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت
روی نیمکتِ شکسته ی پارکِ همیشگی نشستیم و داریم آهنگ گوش میدیم...![]()

بهش می گم: این هوای دو نفره ای که میگن همین هواس؟؟؟![]()
میخنده و میگه: آره...همینه...![]()
میگم: دوست دارم زیرِ بارون با هم بدوییم...![]()
با تعجب می خنده و میگه: قدم بزنیم....
میگم: نه... بدو بدو کنیم...![]()
فقط میخنده...![]()
میگه:یه چیزی بپرسم؟؟؟![]()
میگم:دوتا چیز بپرس...![]()
میگه: قبل از من کسی رو دوست داشتی؟؟؟؟![]()
میگم:اِاِاِ...![]()
- دارم فکر می کنم....دارم فکر می کنم که تا به حال کسی رو اینطوری دوست داشتم یا نه؟؟دارم فکر می کنم تا به حال کسی رو اینقدر دوست داشتم یا نه...دارم فکر می کنم تو کجای دلم بودی؟؟؟یا کجای زندگیم؟؟یا کجای احساسم؟؟؟- ![]()
که میگه: نمی خواد بیشتر فکر کنی...تابلو شدی...داری فکر می کنی چه دروغی بگی....!!![]()
تعجب می کنم ...تا میام توجیه کنم فرصتِ حرف زدن نمیده و میگه:ولش کن...![]()
.........
و دوباره از هوای دو نفره لذت می بریم!![]()
......
و من هنوز دارم فکر می کنم که آیا تا به حال توی زندگیم با کسی توی هوای دونفره قدم زدم؟؟؟؟؟؟؟![]()
...........................
بعدأ نوشت: آهنگی که روی وبمه همون آهنگیه که داشتیم گوش میدادیم!![]()
خط خطی های همسفر در شنبه 4 مهر1388 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت
بسکه دیوار دلم کوتاهست...
هرکه از کوچه تنهایی من می گذرد...
به هوای هوسی هم که شده...
سرکی می کشد و میگذرد...
........................
خدایا!
تو شاهد باش که برای نپوسیدن دلم هر کاری کردم...
تو شاهد باش برای رسیدن به آرامش با این آدمهای خاکی حتی گاهی از تو گذشتم...
خودت شاهد باش دیگه فرصتی نمی خوام برای گرفتن دستهایی که توی تاریکی رهام می کنن و محو میشن...
؛؛؛
یه وقتهایی توی زندگی باید تمام داشته ها و نداشته ها رو روبروی هم چید و حساب کتاب کرد ...
باید ببینی وزن نداشته های بی ارزشت بیشترِ یا داشته های ارزشمندت...
چند روزه کفه ی داشته های ارزشمندم داره بالاتر و بالاتر میره...
دارم به زمین وصل میشم ؛
خدایا خودت دستامو بگیر و کفه ی حضورت رو پائین تر بیار ....
بیا تا سرِ کوچه ی تنهایی من...
خدایا لطفأ فقط چند قدم از عرشت بیا پائین تر و از دریچه ی تنگِ چشمای خودم به دقیقه هام نگاه کن...
شاید بهم حق بدی که دلم از تنهایی بلرزه ...
شاید بهم حق بدی که دور شم و فاصله بگیرم از این حیوانهای ناطق ِ بی منطق...

پی نوشت: به احترام فریادهای تو، سکوت میکنم ...شاید روزی معجزه ای به دادم رسید...
!!!!
خط خطی های همسفر در پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت
اینجا دیگه آپ نمی شه...
خسته شدم از این وبلاگ...
دیگه مثلِ روزهای اول دوستش ندارم...
دیگه دلم نمی خواد بیام اینجا چیزی بنویسم...
از همه ی دوستانی که توی این مدت با من بودن و نوشته هامو می خوندن ممنونم...
دوستتون دارم دوستهای ندیده...
دلم برای همتون تنگ میشه...
دوست داشتم می تونستم بیشتر باهاتون باشم اما دیگه نمی تونم...
آخه خیلی خسته ام...
خیلی دلم گرفته...
به خاطرِ یه آدمِ بی ارزش مجبورم با این دنیای مجازی خداحافظی کنم...
دلم برای همتون تنگ میشه ...
از همتون ممنونم که توی این مدت با نظراتون خوشحالم کردین...
شایدم اصلأ حذف کردم این وبلاگ رو...
یا یه روزی شاید دوباره برگشتم...
اگه حسی باشه یا ...
بدرود ای دوستانِ دنیای مجازی....
................................................
شاید روزی 5 تا وبلاگ که با این جمله آپ شده می بینم...
شاید بارها هممون به چنین مطلبی برخورده باشیم...
برام جالبه گاهی می بینم کمتر از 1 ماه بعد همه چیز روبراهه و اون وبلاگ به روزتر از قبل!!
یا حتی گاهی از طرف صاحب همون وبلاگ یه آدرسِ جدید اما با یه کامنت خصوصی برای تمامِ دوستای مجازی ارسال میشه...
و جالبتر اینکه همه ی دوستان دوباره توی یه وبلاگِ دیگه دور هم جمع میشن...!!!
من اما هیچوقت نفهمیدم انگیزه و دلیل این کار چیه؟؟؟؟؟
شاید یه جور احساس برانگیز باشه و یا گاهی بعضیها تحت تأثیر قرار بگیرن و به طرف اصرار کنند مبنی بر موندن!!!اما همه میدونن که ته این قضیه هیچی نیست جز یه لوس بازیِ معمولی...
توی دوران مدرسه ما هم گاهی از این کارها میکردیم...وقتی دوستامون کمتر تحویلمون می گرفتن تهدید می کردیم که دیگه منو نمی بینید و ترک تحصیل می کنم و... و... و ...
(یه دوستی چند وقتِ پیش- فکر کنم - به همین دلائل ادعا کرد که سرطان داره!!!!!!! فکرشو بکنین!!بعضی چیزها تا کجا آدمو می بره؟؟؟؟؟تا جائیکه سلامتیت رو انکار کنی!!!!
)
اما یه وقتایی خوب نیست این نوع لوس بودن و ناز کردن...
گاهی تهدید انقدر کارسازِ که طرف میره و پشتِ سرش رو هم نگاه نمی کنه...
گاهی اینقدر این بازی تکراری و بی مزه میشه که دیگه نزدیکترین و عزیزترین دوستانِ آدم هم ازش فاصله میگیرن...آخه این روزها کمتر حوصله برای این چیزها هست...
همه یه جورایی خسته ان...خسته از کار و شلوغی و دردِسر و...
کاش بدونیم گاهی نازِ زیادی مشتری رو می پرونه...!!!!!
پی نوشت1: این روزها دارم از خواستنت کم کم صرف نظر می کنم دوستِ من!!لطفأ کمی جدی تر به دوستیمون فکر کن!
پی نوشت2: منظور خاصی نداشتم!!![]()
پی نوشت۳: خدایی همتون ناراحت شدین از خوندن قسمت اول مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
بعدأ نوشت:هِی نمی خوام هیچی بگم نمیذارید!!!بابا قسمتِ قرمزش رو جدی نگیرین!!!به عنوانِ مثالِ!!!!![]()
![]()
خط خطی های همسفر در دوشنبه 9 شهریور1388 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت
یکسال گذشت....................................
.....................................
.............................
.................
..........
......
...
..
.
درگیرِ بغضی به وسعتِ ابدیتم...![]()
![]()
خط خطی های همسفر در سه شنبه 3 شهریور1388 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت
بهشت زهرا...قطعه ی 253...ردیف...شماره...
کنارِ سنگِ سیاهی زانو میزنم که امسال روزِ پدر بهت هدیه دادیم...
طلوع:..........غروب: 3/شهریور/1387...و عکست...
عکسی که به من می خنده و من بغض می کنم با هر لبخندش...
بهت می گم بلند شو؛ ببین من اومدم...دخترِ تهتغاریت...
من که از مرده و مردن و قبرستون می ترسیدم...و حالا یکساله که تمامِ روزها دلم اینجاست...توی این قبرستون...
من که یکساله صدات رو نشنیدم...یکساله که باهام حرف نزدی...حتی سرم داد نکشیدی...
میگم بلند شو تا بهت بگم مادرت به چه روزی افتاد وقتی تو رفتی...که دیگه قدرتِ تکلم هم نداره...که دیگه امیدی نداره؛ که وقتی پسرش رو به دستِ خاک داده هیچ ترسی نداره از سپردنِ دقیقه هاش به ابدیت...
میگم پاشو ببین کنارِ دقیقه های بی تو چطور بی هدف پرسه میزنم و بغض های شکسته و نشکسته ی دلم رو به خاک میسپرم...
و تو مثلِ تمامِ روزهای این یکسال سکوت می کنی...
دوباره نگات می کنم...یادِ شبِ آخر ...که تو فکر می کردی من هیچی نمی دونم ومن نمی دونستم که تو چه حسی داری وقتِ پرواز...تو نگفتی خداحافظ و من تو رو راهیِ راهی کردم که نمی دونستم اینقدر دورِ از دستهام...کنارِ بسترت نشستم و اشک نریختم...و تو گوشه ی چشمهات اشکهاتو پنهان کردی تا من نفهمم که از دوری نگرانی...که از تنها گذاشتنِ دستهای دختری نگرانی که هنوز گرمیِِ دستِ هیچ مردی جز تو رو حس نکرده...
تو هرگز نفهمیدی که من از روزهای اول می دونستم رفتنی هستی و من هرگز نفهمیدم تو از کِی فهمیدی که باید قیدِ زندگی و دردهاشو بزنی...
تو فکر کردی من از دردهات بی خبرم که هیچوقت چشمای بارونیم رو ندیدی...
که اگه یکبار مثلِ دیگران میشکستم دیگه بلند شدنم کارِ آسونی نبود...که اگه یکبار بغضم رو خالی می کردم دلِ خیلی ها میشکست...
پس سکوت کردم و لبخند زدم...لبخند زدم و سکوت کردم...
که وقتی چشمهای همه با دردهای تو سرخ میشد دلِ من آتیش می گرفت و تنم می لرزید....که تنم داغ میشد و دلم می لرزید...
توی اون روزها همه اشک ریختن غیر از من...همه باریدن جز من...
و آسِمون دلم همیشه ابری بود...و رعدهای تنهایی همیشه بی صدا روحم رو میلرزوندن...
و تمامِ روزها من بودم و انتظارِ معجزه...تو بودی و انتظار مرگ...
حالا یکساله تو رفتی و به مرگ رسیدی اما من...
موندم هنوز منتظرِ معجزه...
موندم منتظرِ رسیدنِ خدا به دادِ دقیقه هایی که بوی بی تو بودن رو میده...
دلم گرفته از این روزهایی که رنگِ جدایی داره...
دلم گرفته پدر...
......................................
به دلم میگم:این روزها چقدر تنهاییهات بزرگ شده...
میلرزم و میبارم...میبارم و میلرزم...
بهشتِ زهرا ...قطعه ی 253...

(عکس تزئینی است!)
...............
پی نوشت:ببخشید اگه ناراحت کننده بود...که اگه دلم به اندازه ی تمام دنیا گرفته...
![]()
خط خطی های همسفر در جمعه 30 مرداد1388 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت
تبلور کلام

بی واژه،بی حرف،
بی هیچ کلامی از بودن؛
بگذار ساده تر بگویمت:
در حوالی همین شب خواهم مرد...
اما تو را به تنهائی سوگند،
بگذار رازی باشد بین دستهای خستۀ مرگ
و چهرۀ غریب تو؛
...
میخواهم اینبار راست بگویم:
در حوالی همین شب خواهم مرد...
فهرست اصلی
دوستان من
خط خطی های قدیمی
طراح قالب
POWERED BY